تبليغاتX
مشرق ذهن

مشرق ذهن

بادا که هر روز مهربان و شاد باشیم

...

سلام بر ابراهیم دوست صمیمی خدا

سلام بر اسماعیل که تسلیم دوست صمیمی خدا شد

سلام بر هاجر که صبور بود

و صبور بود

و صبور بود...

فکرش رو بکن.  آرزو کنی که نسل بعد از تو هر کاری کنن تو رو یاد خدا بندازن بعدش خدا بگه باشه. ابراهیم و هاجر هر دو سالخورده و متعجب. اما

... خدا بر هر چیز تواناست. و اگر به چیزی بگوید باش در دم میشود...

حالا اسماعیل یک نوجوان است. تنها فرزند این دو سالخورده.

دیدی آدم وقتی سنش که میره بالا چقدر وابسته میشه؟  وابسته با مال، وابسته به فرزند، وابسته به نام، وابسته به دنیا. امان از این وابستگی اون هم تو پیری اون هم به تنها فرزند...

و حالا دوست عزیزش میگه که باید قربانیش کنی! خدا وکیلی تو بودی چی کار میکردی؟

...

... و اسماعیل نماد وابستگی ابراهیم باید قربانی گردد. آخه ابراهیم از خدا یه چیزایی خواسته بود که تا قبل از اون هیچ کس نخواسته بود. آخه ابراهیم حتی گاهی با دوستش مجادله هم کرده!! حالا باید پای حرفش وایسه.

ابراهیم یه جایی باید رفاقتش رو ثابت میکرد و چون توی دوستی طالب بیشترینها بود، پس باید بهترین چیزش رو میداد تا معلوم بشه که لیاقت این دوستی رو داره یا نه؟

و ابراهیم داشت. چرا که عزیزترین دارایی اش را به مسلخ برد تا وابستگی اش را قربانی کند و قربانی کرد.

...

و راه ابراهیم ادامه دارد.

و راه ابراهیم، ابراهیم میخواهد...

اسماعیلِ تو برای قربانی کردن در راه بهترین دوست همه دنیاها چیست؟

و تو آیا ... ؟

...

آهای ابراهیم ...!

آهای هاجر ...!

آهای اسماعیل ...!

... و آهای رفیق همه رفیق بازهای دنیا

ما هم اهل رفاقتیم.

ما هم رفیق بازیم...

...

یا ابراهیم...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 20:27  توسط مسافر  |