بعضی وقتها که سوار تاکسی می شوم می ترسم آنطور که شایسته است با صدای رسا سلام کنم.
بادا که هر روز مهربان و شاد باشیم
بعضی وقتها که سوار تاکسی می شوم می ترسم آنطور که شایسته است با صدای رسا سلام کنم.
تنها باد
سایه شدم، و صدا کردم:
کو مرز پریدنها، دیدنها؟ کو اوج «نه من»، دره «او»؟
و ندا آمد: لب بسته بپو.
مرغی رفت، تنها بود، پر شد جام شگفت.
و ندا آمد: بر تو گواراباد، تنهایی تنها باد!
دستم در کوه سحر «او» میچید، «او» میچید.
و ندا آمد: و هجومی از خورشید.
از صخره شدم بالا. در هر گام، دنیایی تنهاتر، زیباتر.
و ندا آمد: بالاتر، بالاتر!
آوازی از ره دور: جنگلها میخوانند؟
و ندا آمد: خلوتها میآیند.
و شیاری ز هراس.
و ندا آمد: یادی بود، پیدا شد، پهنه چه زیبا شد!
«او» آمد، پرده ز هموا باید، درها هم:
و ندا آمد: پرها هم.
نه
کاش تمام نمیشد
۳۰ روز برای من کم بود که به خویشتن بازگردم
خودم را پیدا کنم.
تو آیا فطرت پاک مرا ندیدی؟
کاش مانده بود او
نه کاش من می شنیدم
کاش من می دیدم
۳۰ روز برای من کم بود
نه