فیلسوفی از راهی دور به دیدار « آروبیندو » رفته بود . از او پرسید :
آیا خدا را باور داری ؟
آروبیندوی عارف جواب داد :
نه ... اصلاً !
فیلسوف بسیار ناراحت شد . زیرا او این راه طولانی و دشوار را به این امید طی کرده بود تا با این عارف واصل در باره ی خدا سخن بگوید . اما عارف می گوید : « من خدا را باور ندارم »
فیلسوف دوباره پرسید : منظورتان چیست ؟ آیا خدا را باور ندارید ؟
عارف لبخندی زد و گفت : من نمی توانم به او باور داشته باشم ، زیرا او را آشکارا مشاهده می کنم . من او را می بینم . با وجود این آیا نیازی به باور هست ؟ من خدا را می بینم . هر کجا رو می کنم ، اوست که به من لبخند می زند . به هر چه که دست می زنم ، گرمای دست او را حس می کنم .
تو هیچگاه به خورشید باور نمی آوری ... تو خورشید را می بینی و گرمای آن را بر پوست خود احساس می کنی .........
