تبليغاتX
مشرق ذهن

مشرق ذهن

بادا که هر روز مهربان و شاد باشیم

 

 

محرم نزدیک است

نمی‌دانم که باید به عزای نفس خویش بنشینیم یا مظلومیت حسین!؟

اما نه، من به شدت با مظلوم خطاب کردن او مخالفم.

او هیچگاه تاریکی را نپذیرفت.

اما، ما چه؟!

...

محرم است.

حریم نگه داریم

در حرم الله گام برداریم.

نفس را محروم کنیم

دل را حرام نکنیم

و ظلم ـ تاریکی ـ را نامَحرم دانیم.

...

محرم است.

...

حسین اینجاست!

ما کجاییم؟!

طرح : یکی از رهگذران آسمان

...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 0:53  توسط مسافر  | 

فیلسوفی از راهی دور به دیدار « آروبیندو » رفته بود . از او پرسید :

آیا خدا را باور داری ؟

آروبیندوی عارف جواب داد :

نه ... اصلاً !

فیلسوف بسیار ناراحت شد . زیرا او این راه طولانی و دشوار را به این امید طی کرده بود تا با این عارف واصل در باره ی خدا سخن بگوید . اما عارف می گوید : « من خدا را باور ندارم »

فیلسوف دوباره پرسید : منظورتان چیست ؟ آیا خدا را باور ندارید ؟

عارف لبخندی زد و گفت : من نمی توانم به او باور داشته باشم ، زیرا او را آشکارا مشاهده می کنم . من او را می بینم . با وجود این آیا نیازی به باور هست ؟ من خدا را می بینم . هر کجا رو می کنم ، اوست که به من لبخند می زند . به هر چه که دست می زنم ، گرمای دست او را حس می کنم .

تو هیچگاه به خورشید باور نمی آوری ... تو خورشید را می بینی و گرمای آن را بر پوست خود احساس می کنی .........

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 17:47  توسط مسافر  |