تبليغاتX
مشرق ذهن

مشرق ذهن

بادا که هر روز مهربان و شاد باشیم

 

 بسم الله الرحمن الرحیم

 

من زندگي‌ام را بيشتر بر پايه‌ نادانسته‌هايم بنا كرده‌ام.

يعني حجم ناداني‌هاي من بسيار بيشتر از دانسته‌هايم است.

داناييِ خدا چقدر است ؟!

داناييِ من چقدر؟ (حتي اگر همه چيز را بدانم ؟!!!)

من (تقريباً) هميشه بر اساس داناييِ خودم زندگي‌اَم را پيش مي‌برم.

اين خيلي بد است.

خدايا افسار زندگي‌اَم را به دست بگير.

تو همه چيز را مي‌داني

خدايا ياريم كن صدايت را با وضوح بيشتري بشنوم

خدايا ياريم كن حضورت را با وضوح بيشتري ببينم.

خدايا من لياقتش را دارم !

زيرا از عشق تو،

و به دست تو

خلق شدم.

و مخلوق تو لاجرم عزيز است.

هر چند فراموش كرده باشد !

...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 22:31  توسط مسافر  | 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

انسان شبيه‌ترين مخلوق (در سيرت و صورت!) به پروردگار است.

او تنها موجودي است كه بر خلاف مأموريت و رسالت خلقتش گام برداشته است!

همه اجزاي اين هستي به طور دقيق آنچه را كه بايد، انجام مي‌دهند. (والنجم و الشجر يسجدان...)

اما انسان فراموش‌كار است و صاحب اختيار.

فراموشي و اختيار انسان، موجب دوري او از تعادلِ متعالي اين هستي لايتناهي گشت و گم شد.

(اين همه بيماري، جنگ، ويراني، فساد، خشكسالي، قحطي، اضطراب، افسردگي و ... محصول اين گم‌گشتگي است!)

اختيار شاه‌كليد خلقت است و خدا آن را (همه چيزش) را به انسان داد. چون عاشقش بود.

هيچ عاشقي هنوز، همه چيزش را به معشوق نداده است.

اما خدا داد چون عاشقش بود.

و انسان يادش رفت چون فراموش‌كار است.

گاهي دلم براي خدا مي‌سوزد.

كاش ستاره بودم

كاش درخت بودم

كاش ...

سبحان ربي الاعلي و بحمده

 

او همه چيزش را به من داده است و من يادم رفته است.

 

قدرناشناسي، محصول فراموشي است...

... شرمنده‌ام.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 13:49  توسط مسافر  | 

از اين دريچه

    كه رو به من گشوده‌اي

                    يك شب به خانه ی ما بيا خدا ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 19:35  توسط مسافر  |