فرض کنید چشمتان مشکل دارد و نزد چشم پزشک میروید. چشم پزشک مختصراً به شکایت شما گوش میکند و عینک خودش را از چشم برمیدارد و به دستتان میدهد و میگوید: این را به چشمت بزن. ده سال است که از این عینک استفاده کردهام و واقعاً کمکم کرده است. من یک عینک اضاف در منزل دارم این مال خودت. شما هم عینک او را به چشم میزنید و میبینید که وضع خرابتر شده و دیگر اصلاً نمیتوانید ببینید. به چشم پزشک میگویید که نمیتوانید هیچ جا را ببینید. پزشک میگویید: بیشتر سعی کن. این عینک به چشم من که بسیار عالی است و به خوبی با آن میبینم. شما پافشاری میکنید که ک سعی میکنم، اما همه چیز تیره و تار است. پزشک میگوید مثبت بیندیش. چرا همکاری نمیکنی؟ پاسخ میدهید: با این که مثبت میاندیشم، چیزی را نمیبینم. پزشک میگوید: واقعاً که حقناشناس هستی. پس از این همه زحمت که برای کمک به تو کشیدم.، باز هم حرف خودت را تکرار میکنی.
استفان کاوی
